نا گفته های یک دل
 هرکجا هستم باشم اسمان مال من است پنجره عشق هوا فکر زمین مال من است چه اهمیت دارند گاه اگر می رویندقارچ های غربت

نمیدونم یک کسی که آرزوش اینه که بتونه برای جامعه ودینش مفید باشه و نیست
mabaham1386@yahoo.com

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» بهمن ۸۸ » دی ۸۸ » آبان ۸۸ » مهر ۸۸ » امرداد ۸۸ » تیر ۸۸ » خرداد ۸۸
» عشق(۱)
» مرگ(۱)
» (۱)
» تجربه(۱)
» بهانه(۱)
» سبز(۱)
» غرور(۱)
» اتفاق(۱)
» طفلکی(۱)
» سگک(۱)
» میز تحریر(۱)
» نهج البلا غه(۱)

» تفاوت در نگاه
» چیزی بنام عشق1
» آغازسفر
» عمرتباه
» یک تجربه
» مادر
» به بهانه ی موعود
» خواستگاران
» خط-قرمز خط قرمز
» برای خودم که...
 

تفاوت در نگاه شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

                              تفاوت در نگاه

                                                                                                                               بانگاهی به نهج البلاغه

پسرم گریه میکند دخترم خودش را بررویم انداخته وزار می زند همسرم در اندوهی سنگین فرو رفته ..میروم تا لب گور .

همسایه ها خبر میشوند ومن میشنوم  گفت وگو هایشان را .همسایه ی دیوار به دیوارمان اقای حمیدی به برادر خانمم میگوید "حالابرای وراث چه مانده است؟وصیت نامه کجاست " غریبه ای می گوید این طور که پیداست اگرزن وبچه اش به گدایی نیفتند خوب است " همکارم در اداره را میبینم که دستی برسر فرزند یتیمم میکشد ومیگوید "یکی بیاید وصیت نامه رابخواندتامعلوم شود چه چیزی برای این طفلکی ها باقی گذاشته."

به بالا مینگرم فرشته ها خیره بهم می نگرند دست های خالی ام را براندازمیکنند با ناباوری از هم میپرسند :"چه چیزی برای خودش پیش فرستاده؟"

وناگهان خطوط نهج البلاغه مبهم ازمقابل دیدگانم میگذرد:"هنگامی که انسان می میرد مردم میگویند چه چیزی باقی گذاشت ولی فرشتگان می گویند چه چیز پیش از خود فرستاد؟"

 


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

چیزی بنام عشق1 شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
 

             

من عشق را نمی شناسم ولی ا حساسم نسبت به ان چنین است : گاهی عشق میهمان دل میشود از ان مهمانها که تا بی توجهی وبی احترامی ببیند جول وپلاسش را جمع می کند و می رود البته عشق را می گویم نه علاقه ی شدید قلبی . عشق به معنای یک حس زیبا . حس زیبایی که نمی توانی ان را به حس های همیشگی ات ربط دهی یک حس زیبایی که به تمام زیبایی های عالم ربط پیدا می کند شاید یک حسی که قلبت را جوشانتر از همیشه بیابی رگ هایت را شادابتر  خون را قدرتمند تر ... حسی از همان سنخ  که باعث میشود مادر از خواب بر خیزد  فقط به این دلیل که احساس میکند نوزادش راحت نیست فقط همین. بدون هیچ گریه ای بدون هیچ بهانه گیری ای در همین لحظه ها پدر  بر بال هدهد سوار است ومادر .. گویی خورشید برا سمان دلش می تابد . روز است در چشمش انگار .نم بی دانم فق ط گاهی می هراسم شاید از اینکه عشق را نفهمیذه باشم یا خانه ی قلبم میزبان خوبی برایش نباشد خداوندا !به حق آن عشقی ه عاشقت در مناجاتش خوانده به حق عشقی که به بند گانت داری که اگر از ان اگاه گردند بند بندبدنشان از هم گسسته می شود ما از باران عشقت سیراب بفرما  ما محتاجیم ماتشنه ایم ما ریشه هایمان را میسپاریم به تو تا از هر رهگذر که اراده فرمودی تغذیه شان کنی مارا بی رزق مگذاراز ان رزق ها یی که باعث میشوندتو بشوی خون بهایمان... قلب های ما در اختیار توست...یا مقلب القلوب والابصار حول حالنا الی احسن الحال....

 


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

آغازسفر دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه های شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا
قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا
از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا
کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

عمرتباه جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
 

من ویک چرخ کبود /من و یک عالمه درد
 من و یک روز سیاه /من و یک شب بلند
 من و یک نقاب زیبا /روی صورت دروغ
من وپرهای شکسته/ با یه قلب بی فروغ.
من و یک عمر تباه/ من و یک روی سیاه
من و یک درد عمیق / من و یک زخم عتیق...
من با یک امید واهی/ گم شدم توی این شهر شلوغ

 

این اولین پست من برای همدم عزیزمی باشد.همدم جان تبریک می گویم .                 به امید پست های پر بار تر بعدی.....ارادتمند شما:(فرهاد)


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

یک تجربه چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
 

غرور در ناخداگاه

لباسم رو موتور سوخته بود استرس اینکه مردم نفهمن داشت دیوونه ام می کرد همه اش خودمو جمع وجور تر می کردم که خدای نکرده ذره ای از پارگی ش مشخص نشه بلااخره از در مونگاه به خونه اومدیم لباس خواهرشوهرمو قرض گرفتم هم سالم بود هم طرحش از مال خودم بهتربود دوباره باید بیرون می رفتم حالا دیگه نگران نبودم دوباره توی همون درمونگاه نشستم ولی این بار اصلا خودمو جمع نکردم بر عکس به نظر خیلی هم شیک میومدم پس جای نگرانی نبود با اعتماد به نفس بالایی پای چپ وروی پای راستم انداختم ومنتظر شم تا نوبتم بشه احساس خوبی داشتم

فکر کنم باید باخودم خلوت کنم اوضاع قرمزه....

دوتا نکته1-:وای به حال کسایی که بایک لباس دنبال کسب شخصیت باشن البته تو دین ما روی پاره یا کثیف بودن لباس حساسیت خاصی وجودداره اما...

2-ایالباس خوب باعث غرورم نیست؟آیا شیک پوشی باعث نمیشه دیگرانو ریز ببینم؟توچی عقیدهتو برام بگو بگو کهاین اتفاق برات افتاده یانه وایا با حرفام موافقی؟


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

مادر شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
 

امبولانس با صدای بلند داخل کوچه پیچید.قلبش اخرین تلاش هایش را برای انقباض وانبساط بکار گرفته بود مرد به دیوار تکیه داد خدایا چرا امروز، بازهم به من فرصت بده معبود من جبران خواهم کرد من تازه حقیقت را دریافته ام نا امیدم مکن که تازه از بن بست گمراهی رهایی یافته ام تازه امده ام که بال های مهربانی را زیر اغوش گرمش پهن کنم امروز نه از ان روز که مرد فاطمه را بر زینت تر جیح داده بود و به همین دلیل از ارث مادر محروم شده بود هرگز موفق نشده بود پا به خانه ی مادرش بگذارد در انتخابش شک نداشت بی تردید فاطمه کسی بود که می توانست او را برای خوشبختی دو سرا یاری کند اما اما کاش مادر هم به این اکتفا می کرد وثروت باد اورده ی پدر زینت را مدام به رخ پسر وعروسش نمی کشید  ایمان وبرتری فاطمه از همان روز های نخست بر او اشکار شده بود از سویی می دانست  کلید سعاد تش در دست های رضایت مادرش می درخشد سرانجام مرد تصمیم خود را گرفته بود از ان روز ها یکی دو سالی می گذشت در این مدت به هر دری زده بود اما تلاشش بی ثمر بود اما اکنون امده بود هر طور بود او را راضی کند میدانست مادر از خوشبختی جگر گوشه اش نگران بوده است هرچند شاید خوشبختی در ذهن مادر معنایی متفاوت با ذهن پسر داشت اما این قضیه چیزی از مادر بودن مادر نمی کاست.

 مرد امده بود به مادرش ثابت کند که او اکنون در اوج خوشبختیش است اما اکنون امبولانس در کوچه ی مادر چه می کرد ؟آخر دل به دریا زد. دست روی قلبش گذاشت تا مطمئن شود امبولانس او را به غسال خانه نخواهد برد. صدای امبولانس هم چنان در گوشش می پیچید. رنگ مرد به وضوح پریده بود. در حیاط باز بود. مرد بار دیگر با اخرین جرقه ی امید در نگاهش به خداوند التماس کرد: بار دیگر فرصتی! مرد به خانه وارد شد. مادر مشغول کمک کردن به زن مستا جر بود که زمان وضع حملش فرا رسیده بود. لحظاتی بعد... مرد کف پای مادرش را میبوسید..

 


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

به بهانه ی موعود سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
 

به بهانه ی موعود

تو ای منتها الیه عشق ای زیباترین گزاره ی عشق ای زیبا ترین گزاره ی عشق بیا ودر نهاد عالم ظهور کن تا جمله ای که خدایش اراده کرده بود معنا بگیرد

 

یک مناجات

یا ار حم الراحمین خداوندا به فریادمان برس ما مانده ایم ماگیج می زنیم راهمان شده مثل تونل وحشت هرچه فکر می کنیم جلوتر می رویم چیزی جلو می اید تا بترساندمان ما ولی بسیار امیدواریم   به اینده ای روشن  وسبز که از روشنایی تو در خشانند


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

خواستگاران شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

فرش فقط گل برجسته اونم از جنس پاتریس ، یخچال فقط دوقلوی نقره ای سامسونگ . ویترین چاردره از اون صافای باکلاس که جدیدا توبازار اومده وقیمتش ترجیحا بالای دو تومن .آرکوپال سه نوع کفاف نمی ده آخه چه جوری ویترین چاردره رو پر کنم؟! سرویس مرغی باید تکمیل باشه از اون چینی های رنگی هم که توی اون فیلمه بود تو تلویزیون خیلی قشنگ وباکلاس بود اونم باید باشه . سرخ کن غذاساز اسنک ساز سه کاره چرخ گوشت جارو برقی تلویزیون فقط سامسونگ چون خیلی کلاس داره .

خونه چون قیمتش دیگه خیلی خیلی بالاست اجاره هم قبوله ولی باید خیلی شیک باشه وماشین لباسشویی وظرفشویی و گاز همه باید توکار باشن .هراتاق باید یه رنگ باشه یکی آبی ، یکی سبز پسته ای ،یکی هم صورتی ملایم . مبل ها ؛مبل ها رو یادم رفت.مبل ها حداقل بایدسه تومن دریاد آخه عروس اون یکی خواهرم مبلاش دو تومن تموم شد زشته از اونا بیشتر درنیاد .مهریه رو بگو مهریه که تو فامیل رسمه باید تاریخ سال تولد باشه 1360 یانه اگر  می خوای مناسبت مذهبی داشته باشه باید به تعداد پیامبرا باشه124000 تا چه طوره ؟ یه خورده زیاده خیلی خوب چون شمایید 120000 تا .عروسی باید مجلل ترین تالار باشه نه اصلا نباید تالار باشه باید تو باغ بگیریم .آره خوب؛ زن ومرد قاتی ،حرامه ؟!وا این چیزا دیگه قدیمی شده دیگه کی زن و مرد و جدا می گیره ؟ارکس نمی یاری؟ نمی شه . اصلا راه نداره . چی موافق نیستی ؟ اگه این همه شرایط نبود ؛بودی ! ای بابا هرجور راحتی بالخره زن گرفتن کشک که نیست شرایط داره ! بروبابا

*  خواستگار بعدی :      تمامی شرایط بالا البته خونه هم باید مال خود آقا پسر باشه . راستش ما قبلا می گفتیم خونه اشکال نداره اجاره باشه ولی بعد دیدیم نه دیگه کسی توفامیل نیست که دخترشو بی خونه عروس کنه .برای همین دیگه شرایط بالا به اضافه خونه .چی ؟پول نداری خونه بخری ؟ خوب پسر من یک خورده پول پس انداز میکردی ! الان برای دختر هر کی بری خواستگاری اولین شرطش خونه اس .این جوری که نمی شه ! ای بابا!

*      چندین خواستگار بعد  :

این شرایط هست  ، خونه وماشین هم که البته می دونید دیگه تواین دوره زمونه کسی داماد سرخونه یابی خونه واجاره نشین نداره همه خداروشکر دستشون به دهنشون می رسه .    خوب بله ؟ وام گرفته خونه هم داره ؟ خوب خداروشکر .مهریه هم قبول ؟ خوب خوشبخت باشید به پای هم پیر شید .

-   یکسال بعد        -:چی شد طلاقت داد ؟

-          گفت ما به درد هم نمی خوریم گفت من دکترفوق تخصص هستم ولی تواونقدر پر توقع و چشم وهم چشمی که حتی حقوق منم کفافت رو نمی ده . گفت زندگی فقط چشم وهم چشمی نیست همه اش مدو دخل وخرج نیست .گفت توانگار چقدر می خوای عمر کنی انگار نه انگار که 32 سالته کی دست از چشم وهم چشمی ور می داری کی بی خیال مانکن بودن می خوای حس مادر بودن و رو بچشی ؟ گفت من می خوام زندگی کنم ولی تو فقط برای زندگی کردن وقت نداری برو خونه ی بابات .گفت ما به درد هم نمی خوریم .


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

خط-قرمز خط قرمز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 

سلام امروز اومدم برات گریه کتم جیغ بزنم  اما مثل همیشه  که برای همه چیز وقت دارم غیر تو وقت ندارم باید تلگرافی بگم  می دونی دلم گرفته از همه چیز  از این جلوتر نر فتن ها که عقب گرد کردن ها از اشک هایی که خشکیده ان وتو بهتر میدونی چرا از دلی که داره سنگ میشه مگر اینکه تو به دادش برسی خدایااز کجا برات بگم می دونی  بهم گفتن بچه واینو ربط دادهان به چیزی که امیدمه ارزومه  امانه اینکه واسه اینا بنویسم که از حرفش دپرسم نه اما ترسیدم مثل همیشه تو می دونی هر کس هم که منو بباد تمسخز بگیره  چندین ساله که خواستم دور نظرات بقیه رو خط بکشم  یه خط قرمز بزرگ که دیگه نیاد تو چشام شایدم بیاد ائناون قدر که بتونم دورشو خیط بکشم اما قضیه اینا نیست قضیه اینه که من توحسرت  نگم  روزای شیرین کودکی اخه اصلا اینطور نیست اما توحسرت  اوت دل وچشمای پاک کودکیم هستم  آخه چرا چرا ما ادما تا بزرگ میشیم مثلا  وچشممون به دو سه تا کله ی بزرگتر از خودمون میفته ووتا مد روز ودنگ وفنگ ای مخلف این زندگی ...  چشما مونو پر می کنیم با چیزایی که اسماشون و خودمون گذاشتیم زیبایی های دنیا د اخه کی گفته زیبایی  دوتا چشم ریمل کشیده ودوتا ابروی کمونه کی گفته زیبایی یعنی موهای پیچ خورده وهزارتا چرت وپرت دیگه اینا رو کهم یگم لابد با خودتون میگید لابد زشته می خواد به خودش امید بده نه الحمدلله یه قیافه ی نات بدکی داریم اما موضوع اینه که از بس تو این باغات بودم وفهمیدم چیزی دستمو نمی گیره بی خیال شدم والان دلم واسه اون روزام میسوزه  خدایا چرا اونا رو که دل بهشون میسپریم اون وقت باید بریم لای دفتر ای قدیمی خاطراتو بگردیم شاید لااقل بوتو استشمام کنیم اخه چرا چرا از تو یعنی اصل خودمون درست تو روزیی که اسم خودمونو بزرگ می ذاریم دور میشیم کسی هست جوابی داشته باشه واسه این دل صاب مرده یا مرده ی صاحابش؟ 


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

برای خودم که... یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
 

ناگهان چه دیر میابی که .. به تو میگوید نه واین نه ان قدر قاطع است که حتی جرات نمی کنی بپرسی چرا شاید به این دلیل که تو مدت هاست زیر سایه یدرخت خیالتارمیده ای ونشخوار علف هرزگی می کنی وگما ن می کنی آن بو که به مشامت می رسد عطر عشق است توپیش از این نه هرگز در نیافته بودی که این تویی که ان قدر مستی که تشخیص نمیدهی  بوی تعفن لجن حیرت وسرگشتگی رااز عطر دلربای عشق و عینک آفتابی ای که به چشمانت زده ای از یادت میبرد که تو هیچ نیستی هیچ آه طفلک بیچاره ه ی من تو چه ساده ای وچه متحیر درود بر او که با تو گفت


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

روز ناگزیر جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸
 

این روزها که می گذرد، هر روز

احساس میکنم که کسی در باد

فریاد میزند

احساس میکنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صد میزند

 

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه جننگل را

در آب بنگرند

آن روز

پرواز دست های صمیمی

در جستجوی دوست

آغاز میشود

روزی که روز تازه پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را

امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوق های پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان نبیند

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسد:

(تنها ورود گردن کج، ممنوع)

و زانوان خسته مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه چشم ها

آن روز

بی چشمداشت بودن لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمیکنند

پروانه های خشک شده، آن روز

از لای برگ های کتاب شعر

پرواز میکنند

و خواب در دهان مسلسل ها

خمیازه می کشد

و کفشهای کهنه سربازی

در کنج موزه های قدمی

یا تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها

در دست کودکان

از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند

بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند

بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها

پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه باغ می کشند

که میتوان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

ای وزهای خوب که در راهید

ای جاده های گمشده در مه

ای روزهای سخت ادامه

از پشت لحظه ها به درآیید

ای روز آفتابی

ای مثل چشم های خدا آبی

ای روز آمدن

ای مثل روز، آمدنت روشن

این روزها که می گذرد، هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما

با من بگو که آیا، من نیز

در روزگار آمدنت هستم     

                                                         مرحوم قیصرامین پور


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

عیدتون مبارک جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸
 

عیدتون مبارک

اینم یه شعر قشنگ به مناسبت میلاد حضرت جوادالائمه علیه السلام  از یه شاعر جوون باحال کشورمون که من شخصا خیلی خدمتش ارادت دارم: جناب سید حمیدرضا برقعی . انشالله همین زودی ها کاظمین در امنیت کامل نصیبمون بشه بریم پابوس آقا. راستی یادتون نره هرکی خیلی دیگه حاجتاش بهش فشار اوردبره مشهد وآقامونو به دو نفر قسم بده یکی به پهلوی مادرش یکی هم به  گل پسرش.

عاشقی را به وجد می آری یوسفانه تبسمی داری

به کدامین ملیح رفتی که چهره ای سبز وگندمی داری

 وصف آیینه کار شاعر نیست از لب خود شنیدنی داری

 کاش می شد خودت بگویی که از خودت چه تجسمی داری

 مرهم وزخم در نگاه شماست حلقه ی اتحاد خوف ورجاست

برسرمهربانی چشمت مزه هایی تهاجمی داری

 با یقین می رسم به این معنی چهارده نور واحدی یعنی

عشق از هرنظر خودت هستی با خودت چه تفاهم داری

 کفررا جذبه های لبخندت چاره ای نیست جز مسلمانی

خنده کن یا مکارم الاخلاق معجزا ت ی تبسمی داری

 


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
 

شعری برای عشق پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
 

                                       شعری برای عشق

                                               من بسیار امیدوارم

                                                            به آن جمعه ی سبزی

                                                که سرود تو سروده شود

                                                وروی منقار گنجشککان یتیم

                                                              ترانه های شادی بروید

                                               ودرختان چنار

                                                  با قامت های در هم پیچیده شان

                                               برای تو طاق نصرت بسازند

                                                            آری من بسیار امیدوارم

                                                 آن قدر که می دانم

                                                                             

                                                           تو که بیایی من پیش پایت  

                                                 چون گوسفندی ذبح خواهم شد

                                                                  اما

                                                           برای تو یا به دست تو

                                                        مسئله این است

                                              با این وجود من بسیار امیدوارم

                                                                    بسیار

 

 


 

پيام هاي ديگران ()

 
 
» درایت پنهان
» پاو
» الهه ی شادی
» همیشه تنهای زمین
» حاج اقا شهاب مراذی
» اللهم عجل لولیک الفرج
» دستنوشته های یک پسر 17 ساله
» خدا همین نزدیکی هاست فقط کافیه
» - دختر +پسر=جنگ جهانی سوم
» موسسه ی افق علم
» بنام افریدگار هستی
» الهه ی عشق
» خاکستریم
» نگارتنها
» معاد
» نجوای شبانه
  RSS 2.0